close
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
دیگران را اگر از ما خبری نیست، چه باک!
نازنینا تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟؟؟
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ای کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود
مراقب رفتارت باش که عادتت می شود
مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود
نشانهء داشتن ایمان آن است که راستی را در جایی که به تو زیان می رساند بر دروغ در آن جایگاه که به تو سود می دهد برگزینی؛ و در سخنت چیزی از دانشت افزون نباشد؛ و اینکه در سخن گفتنت از دیگری، خدای را پروا داری.
برای انسان هیچ دشمنی ستمگرتر از نفس او نیست.
من همانم ،
که شروعش کردی ،
نکند دل بکنی دل ندهی ،
بی سر و سامان بشوم ...
دوستت دارم
اهالی!! دوستش دارم زیاد
آی مردم
دوستش دارم!
حقیقت عار نیست ...
تمام حقوق محفوظ می باشد. توسعه دهنده: www.aqbm.net